X
تبلیغات
رایتل
 
ایران 47
به ایران 47 خوش امدید ..
صفحه نخست                  نسخه موبایل                  عناوین مطالب                  تماس با من
نوشته شده توسط ایران 47 در تاریخ دوشنبه 9 مرداد‌ماه سال 1391 :: 08:37 ق.ظ

ما تو یه آپارتمان ۴ طبقه همراه با همسرم که تازه عروسی‌ کرده بودیم و پدر مادرو خواهر بردار مجردم و ۲ تا از خاله‌ام زندگی‌ میکردیم
یه شب برادرم یه کتاب اعداد ارقمو وردهای تسخیر جنو روح همزاد اورد ما شروع کردیم به مسخره بازی و هرکدوم ی‌سری کاراشو انجام دادیمو کلی‌ خندیدیم
اون شب گذشت ولی‌ اتفاقهای بعدی شروع شد
ازاون شب به بد یه سری اتفاقات از جمله پرتاب اشیأ به سمتمون شکستن درو پنجره‌ها خورد شدن ویترینو تلوزیون ..... ولی‌ همهٔ این چیزا مادی بود و کسی‌ به شخص ما آسیب نمیرسوند
بعضی‌ روزها هم قبل این اتفاقا بوی وحشتناک بدی که هیچکس جز منو برادرو خواهرم متوجه نمی‌شد میومد این بو زمینی‌ نبود چون واقعاً مشمیز کنند بود
جوری شده بود که همه میدونستیم یه چیز غیر طبیعی‌ تو این خونه زندگی‌ می‌کنه
یه شب موقهع خواب لحظه‌یی‌ که داشتم به خواب فرو میرفتم احساس کردم یکی‌ گوشمو هی‌ میگیره منم که خوابم میومد حوصله نداشتم چشامو باز کنم شروع کردم به قر قر به شوهرم که نکن کرم نریز ....... ولی‌ هی‌ ادامه میداد پاشدم که جیغ بزنم سر ش دیدم اون خواب خواب
اون شب یکم ترسیدم و با کلی‌ دعا خوندن خوابیدم
چند وقت بد دوباره همون بوی بدو حس کردم ترسیدم گفتم وای باز قراره یه اتفاق‌هایی بیفته
همون شب باز موقع خوابو بیداری صدای خنده‌ی یه مرد و شنیدم که واقعاً چندش بود
دیگه به این صداها عادت کردم
بد از چند وقت که دوباره بوی بدو حس کردم شب موقع خواب احساس کردم یکی‌ کنار دره اتاق ایستاده نیمخیز شدم دیدم یه مرد کاملا طبیعی با موهای بلند لباس سر همی‌ که فوق‌العاده کثیف بود داره نگام می‌کنه و اون بوی بد متعلق به اونه
من از ترس شروع کردم به جیغو دادو هوار که همهٔ خانوادم از خونهاشون ریختن تو خونهٔ ما و،،، (چون خونه شخصی بود در هارو قفل نمیکردیم و درا جوری بود که از هر 2 طرف باز میشد )
همه فکر میکردن روانی‌ شدم هرچقدر دکتر میرفتم و قرصای مختلف میخوردم فایده نداشت بعضی‌ از شبها اون مرد میومد و قبل از اومدنش بوی تا افنش حضورشو بهم یاد آور میشد
دیگه به دیدنش عادت کرده بودم
کاری به کارم نداشت فقط موقع خواب می‌‌ایستاد کنار اتاق و نگاه میکرد نه اذیتم میکرد نه حتا ۱ کلمه حرف میزدwww.iran47.blogsky.com
بعضی‌ شعبا هم که جیغو داد می‌کردم خانوادم باز منو محکوم به دیوانه بودن میکردن
زندگیم داغون شده بود و در شرف جدایی بودم
از یکی‌ پرسیدم اگه روزی جّن دیدی چیکار میکن؟؟ اون طرف گفت ازش می‌پرسم پول و طلا کجاست؟
چند وقت بد که دوباره بوی بدو حس کردم و مطمئن شدم که اون شب میاد خودمو آماده کردم که ازش سوال کنم
اون شب باز همون لحظه بین خوابو بیداری دیدمش
ازش پرسیدم پول و طلا کجاست؟؟ اونم لبخند زد و با حالت مسخره کفه دستشو نشون داد دیدم کفه دستش یه لنگه از گوشواره هام که همون شب اولی‌ که گوشمو می‌کشید گم شده بود تو دستشه اون شب شروع کردم به هوار کشیدنو کوبوندن تو سرو صورت شوهرم که بیدارش کنم ولی‌ اون انگار خواب مرگ بود بیدار نمی‌شد انقدر جیغ زدمو کتکش زدم که باز خانوادم ریختن تو خونمون پدرم شروع کرد به کتک زدن من و فحش دادن که روانی‌ دیوانه هممونو خل کردی ایشالا بمیری ..... کلی‌ دعوا.....www.iran47.blogsky.com
فرداش شوهرم از زوره سر درد کبودی سرو صورتتش تا ۳ روز از خونه بیرون نرفت ولی‌ اون لحظه بیدار نمی‌شد که فهمیدم دلیلش اینه که با حضور جّن‌ها تو فضا اتمسفر هوا زیاد شده و باعث می‌شه فردی که خواب هیچی‌ نفهمه .
فردای اون شب که خواب بودیم با صدای جیغو هوار بابام از خواب بیدار شدیمو دوییدیم تو حیات که دیدم بابام داره با دستش یه کیو هل میده به سمت بیرونو فحش میده تا منو دید بابام بغلم کردو‌‌ گریه زاری که بابا جون منو ببخش که باور نکردم امشب اومد تو اتاقم
از اون شب به بعد دیگه خبری ازون مرد کثیف نشد ولی‌ ما هیچ کدوم قادر به بیرون انداختن اون کتاب و یا حتی نزدیک شدن به اونو نداشتیم به صورت غیر قابل باوری فراموش میشد
تا ۶ ماه بد هیچ اتفاقی‌ نیفتاد ولی‌...
یه شب خواهر مجردم که ۲۵ سالش بود شروع کرد به جیغو هوار زدن
ما همه سراسیمه ریختیم تو خونشون و دیدم خواهرم خودشو می‌زنه و اشک میریزه اون جّن حالا سراغ خواهرم اومده بود و گفته بود که نمیذاره ازدواج کنه چون عاشقشه
خواهرم که توان و قدرت مواجه با اونو نداشت مریض شد جوری که تو بیمارستان بستری شد
ما بد از اینهمه وقت پیش یه عالمی رفتیمو جریانو تعریف کردیم اون آقا کلی‌ با ما دعوا کردو‌‌ گفت شما باعث شدین اون جّن از دنیای خودش وارد دنیای شما بشه و اذیتتن کنه
اون آقا یکیو معرفی‌ کرد
اون شخص هم اومد خونهٔ ما و کلی‌ دعا و ورد خند و اون کتابو آتیش زد
از اون ببعد همهٔ جریانا تموم شد و ما همگی‌ از اون خونه رفتیم
ولی‌ خواهرم نه ازدواج کرد نه حالش بهتر شد
افسردگی شدید داره و هیچ درمانی روش اثر نداره
تورو خدا دنبال اینکارا نرید
شما با کارهایی‌ که می‌کنید باعث می‌شه اونارو به حریم زندگیتون وارد کنید و باعث عذاب خودتونو واون موجودات بشین و اونا هم ممکنه انتقام بدی بگیرن !
.